!!دامپزشک کوچولو

 

 

 

 Saturday, June 10


تولدم مبارک.....
امتحان دارم :((

 


 Saturday, May 27


سلام. راستش در حال حاضر اصلاً حس آپ کردن نمي باشد! هنوز از بي case ـي رنج ميبرم! امتحانا هم که داره مياد، الان مشغول عملي ها هستيم، عمليات کلينيکال پاتولوژي و تکياخته رو داديم، هفته آينده عمليات اصول جراحي دام کوچيک و کرم پهنه، عمليات بيماري ماهي روز امتحان تئوريشه و اصول معاينه و اصول جراحي دام بزرگ هم ميمونه برا بعد امتحانا.
و اما امتحانا، خوشا به حال بچه مدرسه ايها که تا قبل جام جهاني تموم ميشه براشون اما امتحاناي ما با شروع جام جهاني شروع، و با پايان آن به اتمام ميرسد! اوليش بيستمه :((
از case هاي مامايي براتون بگم که يه چسبندگي سرويکس ديدم رحم شده بود قطر 20 سانت! ترشحات تخليه نميشد. هفته ي پيش 3 تا تليسه ديگه فرستادم کشتارگاه! دوتا فريمارتين و يکي هم تکشاخ. در مورد گوساله ها، ديگه congenital نداشتيم اما ديگه تقريباً ميتونم صداي increase و harsh رو تشخيص بدم، خدا خير بده به آقاي دکتر، خيلي لطف دارن.
امان از واکسن تب برفکي! آخه اين چه وضعشه؟!
ديگه حرفي ندارم... موفق باشيد همگي...

 


 Tuesday, May 9


سلام. چه سلامي؟! چه عليکي؟ خب چيکار کنم case داخلي نداريم :(
چند تا مورد کوچولو بود، مثل LDA و Papple و انياشتگي شيردان و ... راستي اون گاو دفعه پيش مرد. گفتن حالش خوب شده بود اما شب مثل اينکه يه دفعه بد شده بوده و نگهبان شب حلالش کرده بوده. تو گوساله ها هم congenital نداشتيم. فقط کار مامايي فعلاً.
ديگه ميتونم رحم تکشاخ تشخيص بدم! انقدر تليسه فرستادم کشتارگاه (فريمارتين و تکشاخ) که اين دامپرورا ميترسن هروقت من ميخوام يه تليسه توشه کنم (!!!!!). ديگه براتون بگم که ... مگس غوغا ميکنه! گوساله ها رو نميشه ديد! اما يه سمپاشي کردن اون روز، سرتاسر زمين پر جسد شد!
امان ازين کلاس اصول معاينه، از سال اول لحظه شماري ميکردم براش ولي خيلي نا اميد کننده است. ديگه خسته شدم از گله کردن، چي بگم... چه ميشه کرد....
فيلم سگ کـُشي رو ديده بودين؟ منو بياين ببينين! امروز سومين سگ عمرمو کشتم! کشتن که نه!، راحتش کردم. اصول جراحي داشتيم، سگي که آوردن وزن کرديم و دارو بيهوشي رو من زدم و دست و پاشو به ميز جراحي بستيم و من shave کردم و scrub کرديم و بعد استادمون اومد بازش کرد تا بخيه ها رو نشونمون بده. يه تيکه از روده رو باز کرد و بعد انواع بخيه رو زد و بعدش ماهيچه ها و بعد زيرجلد و بعدشم پوست و پانسمان. ماها هم نفري يه بخيه زديم. بعد تکنيسينه گفت که راحتش ميکنيم. گفتم چرا؟، اين جراحي درست حسابي شده، نبايد مشکلي باشه که ؟! گفتش چون ما اينجا شرايط مراقبت بعد از عملشو نداريم و سگدونيمون هم خيلي آلوده است. بعدشم دارو رو داد به من تا يوتنايزش کنم. با سولفات منيزيم، ميگفت قلبو منقبض و مچاله ميکنه و از کار ميندازه. ميگفت مرگ دردناکي ميده. اما خدا رو شکر اين سگ ما بيهوش بود و راحت مرد. اول توقف تنفس. يه دقيقه بعد هم توقف قلب...
قبلاً دو بار سهگاي عمليات فارماکولوژي رو راحت کرده بودم! اونا رو با آمپول هوا. يکيشون حدود 200 سي سي شد!
اما خداييش هيچي دام بزرگ نميشه :) فقط گاو و اسب :>
اينم گوسفنداي دانشکده که الانم فصل زايش هست:

 


 Tuesday, April 18


سلام، بهاره، خيلي تنبل شدم! نه درس ميخونم (امتحان حذفي کلينيکال پاتولوژي داريم) نه اينجا رو آپ ميکنم، حوصله دانشگاهو هم اصلاً ندارم، کلي غيبت کردم سر کلاساي تئوري! اگه اصول معاينه و اصول جراحي هم نبود که ديگه هيچي! فقط به عشق اين دوتا ميرم دانشگاه.
گاوداري ميرما! فکر نکنيد تو اين يه قلم تنبلي ميکنم! هرگز! از همون هفته دوم عيد که از مسافرت برگشتيم ميرم. البته تو اين مدت case داخلي خيلي کم پيش اومده، بيشتر مشغول مامايي بودم. کلي موارد جالب ديدم، از رحم تک شاخ گرفته تا چسبندگي تخمدان و پيومتر شديد و ...
اما چند مورد داخلي رو بگم براتون، چند تا LDA ديديم، يکيشون فقط با دارو خوب شد. يکيشون دکتر دارو دادن تا جلسه بعد دوباره ببينن. اما شيردان که حسابي بالا اومده بود، قرار شد جراحي بشه ولي قبل از جراحي که معاينه کردن، مدفوع سياه داشت که همونطور که ميدونين نشانه زخم شيردانه. زخم شيردان شديد داشت، ضربان قلبش هم به 140 رسيده بود، نميشد عمل بشه چون امکان پارگي شيردان و چسبندگي و پريتونيت منتشر بود، و گفتن نميشه که تو اين وضعيت شيردان رو deflate کرد و بخيه زد. درمان دادن برا زخم شيردانش و گفتن اگه وضع مدفوعش بهتر شد اونوقت ميشه جراحيش کرد.
يه روز دکتر که هميشه صبح ميومدن اون گاوداري، عصر اومدن، من خبر نداشتم از صبح رفته بودم، خيلي خوش گذشت، يکي از کارايي که کردم گوشي گرفتم رفتن سراغ گوساله ها تا صداي قلب و ريه شونو گوش کنم. از حدود 12-10 تا گوساله اي که گوش دادم دو تاشون مورد داشتن، يک گوساله دو ماهه آريتمي داشت، اينطوري که 5 تا ضربه ميزد، يکي نميزد، دوباره 7 تا ميزد يکي نميزد، باز 8 تا ميزد يکي نميزد و ... يک گوساله ديگه 8-7 روزه هم بود که murmur داشت (grade 4) و thrill هم داشت. به دکتر گفتم اين دو تا رو، گفت خيلي کار خوبي کردي اينطوري که خودت بري ببيني پيدا کني خيلي بهتره تا اينکه من يه چيزي رو بهت بگم بعد من گوش کني. خلاصه دکتر هم گوش کردن و تاييد کردن -D:- و murmur رو گفتن که احتمالاً VSD ميتونه باشه و آريتمي رو گفتن total arrhythmia است و بايد ECG گرفته بشه. بعدشم دستور فرمودن که ازين به بعد من زودتر بيام و همه ي گوساله هاشونو قلب و ريه رو گوش کنم و پيدا کردن Congenital defect ها به عهده ي من باشه!..
در مورد murmur، آقا تورج، اين يک نوع صداي غير طبيعي از قلبه که بعلت turbulence خون درون قلب ايجاد ميشه که علل مختلفي داره، ميتوني توضيح کاملشو تو اولاي Smith بخش alterations in cardiovascular system بخوني. اين صدا رو هم خودت بايد بشنوي شرمنده نميتونم توضيحش بدم. Thrill هم يعني لرزش قلب، دستت رو روي قلب زير کتف چپ ميذاري و اگر لرزش احساس کردي ميگي thrill داره. امر ديگه؟

فعلاً با اجازه...

 


 Sunday, March 19


سلام. عيد مبارک.
عيد امسالو خيلي دوس دارم! احساس خوبي دارم (برعکس سالاي قبل که اصلاً شوقي نداشتم!) اميدوارم براي شما هم عيد و بهار و سال خوبي باشه، همراه با موفقيت و ازون مهمتر سلامتي.
شرمنده وقت نکردم آپديت کنم. روزا هم که انقدر سريع ميگذره...! اين ترم ما شنبه و يکشنبه و دوشنبه بيمارستان دام بزرگيم. چهارشنبه هم همش تئوري داريم. سه شنبه و پنجشنبه هم گاوداري ميرم. معمولاً شبا ساعت 8-7 ميرسم خونه، خسته و کوفته! انقدر اتفاقاي جالب ميفته و انقدر case هاي جالب ميبينيم که نميدونم از کدومش بگم!
راستيييييييييييي! من يک عدد بخيه زدم! يکبار هم پيپت رد کردم( برا تزريق رحمي)! خوش گذشت!!
راستي اون گوساله سقطي دو پست قبل يادتونه؟ نئوسپورا بود. يه گوساله شش ماهه ديگه که تو شکم مامانش مرده بود و باد کرده بود هم هفته پيش دکتر پيدا کردن و سر و دستش که چرخيده بود درست کردن و من و دو نفر ديگه کشيديمش بيرون. ازين بگذريم موارد ديگه يي رو که ديديم چندتاشو خلاصه بگم،
يه Vagus Indigestion ديديم با علائم هايپر موتيليتي شکمبه و براديکاردي. دکتر گفتن بايد رومينوتومي بشه.
5-4 تا LDA ديديم که يکيش صداي زنگي نداشت. تو اين مدت جابجايي تو گاوداريهاي مختلف خيلي زياد شده. نميدونم چرا...
يه تليسه ديديم که رفتارش مثل گوساله هاي نر و جوونه ها بود، بخصوص صداش. دکتر گفتن بيارينش معاينه ش کنم. بعدش به ما هم گفتن توشه کنيم. Granulosa Cell Tumor بود تخمدان چپش. خيلي جالب بود.
يه کيست غدد بارتولن ديديم که دکتر drainش کردن.
چند مورد فحلي کاذب بعلت جرب Chorioptes قاعده دم ديديم که واقعاً جالب بودن، چون حيوون خارش داشت علائم فحلي نشون ميداد تا گاواي ديگه بپرن رو پشتش. جالب بود، نه؟!
چند تا کاتاراکت ديديم که يکيشو بعنوان بي اشتهايي آوردن در حالي که طفلي گاوه خوب نميديده آخورو... :(
يه گاوه هم SCC دوطرفه پلک سوم داشت.
کلي پريتونيت و زخم شيردان و تورم کليه و يون و اسهال و پنوموني و ديجيتال درماتايتيس و لامينايتيس و فلگمون و.... هم ديديم!
يه گوساله با VSD ديديم که murmur و thrill داشت. يه گوساله ديگه هم با اندوکارديت و ميوکارديت داشتيم که اونهم murmur جالبي داشت.
خيلي موارد ديگه بود، خيلي! ببينين تو دانشکده چه خبره، تو گله ها چه خبره...
ما داريم ميريم مسافرت، دلم برا گاوا تنگ ميشه :(
اميدوارم بهتون خوش بگذره.
فعلاً خداحافظ..

 


 Friday, February 24

چهاردهمين کنگره دامپزشکي

هم امروز تموم شد. سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه بود. کنگره ي دامپزشکي دو سال يکبار توسط جامعه دامپزشکان ايران برگزار ميشه. اين سايتشه: http://14thvc.ir
امسال برنامه ريزيش خيلي بد بود، پانل هاي دام بزرگ همزمان بودن، مثلاً داخلي دام بزرگ با ارتوپدي همزمان بود و لنگش گاو شيري با پانل مامايي. اما بعضي مقاله ها خيلي جالب بودن و کارهاي ارزنده اي انجام شده بود. ما که امسال مقاله نداشتيم ببينيم انشالا برا دوره ي بعدي چي ميشه. و اما کنگره هاي دامپزشکي بهترين موقعيته برا ديدن دوستان و آشنايان دامپزشک. همه دامپزشکا دانشجو ها و استادا از همه جاي ايران جمع ميشن و کلي خوش ميگذره! من کنگره پيارسالم بودم اما کسي رو نميشناختم، ولي امسال کلي آشنا داشتم و از ديدنشون و 3 روز باهاشون بودن خيلي خوشحال شدم. جاي دوستاي اينترنتي دامپزشکم خالي، کاش شماها هم ميومدين ميديديمتون.
سه شنبه که روز اولش بود صبح زود با دکتر گاوداري قرار داشتم، يه گاوداري جديد رفتيم (من تا بحال نرفته بودم) گاوداري خيلي ترتميز و خوبي بود، با اينکه زمستونه و گاواي گاوداري هاي خوب هم معمولاً کثيفتر از هميشه هستن، اما اين گاوداري فري استالهاي خيلي خوبي داشت و گاواشون همه تميز بودن. خيلي جالب بود دامداره به من ميگفت اين گاوداري سالها مجموعاً 200 راس گاو داشته و دامپزشکهاي مختلفي ميومدن، اما از وقتي آقاي دکتر اومده تو اين گله، گاواشون الان به 600 تا رسيده و خيلي وضعيت خوبي دارن. خلاصه، يه case جالب ديديم (البته برا من جالب بود چون اولين بارم بود!) يه تليسه آوردن که دامپزشک ديگه يي که اونجا مياد بيماريشو پنوموني تشخيص داده بوده اما دکتر که معاينه کردن به من گفتن گوشي رو بگير قلبشو گوش کن ببين چي پيدا ميکني، اول از سمت راست گوش کن. منم گوش کردم و ديدم به به، چه صداي Splashing واضح و قشنگي داره، بعدشم سمت چپو گوش کردم و به دکتر گفتم صداي "شلپ شلپ" داره، گفت درسته. گفتن دقت کن اگه فقط از سمت چپ گوش ميکردي نميشد تشخيص داد صداي splashing رو، و به خاطر همينه که توصيه ميشه حتماً هر دو طرف قلبو گوش کرد. بعدشم گفتن که اين صدا نشون ميده که مراحل اوليه TRP (پريکارديتش) هست. براش آنتي بيوتيک و آهنربا تجويز کردن + استراحت : جايي بذارنش که زياد فعاليت نکنه و زياد راه نره و اينکه ترجيحاً جايي باشه که دستها بالاتر از پاها قرار بگيرن.
بعد از کاراي اون گله، رفتيم يه گاوداري ديگه که اونجا هم کلي کار بود، دکتر يه گاوو گفت توشه کنم کليه ش رو ببينم، جالب بود لوبولاسيونش بهم ريخته بود و رو سطحش دانه هايي داشت و بزرگ هم شده بود.
ساعت يک و نيم اونروز تو پانل Cow-Calf Management يه نفر از کانادا اومده بود بنام Pro. Stephan Acres و درباره مديريت آغوز يه سخنراني داشت که دکتر ميخواستن به اون پانل برسن. اما کاراي کاوداري زياد بود و کلي case داخلي و لنگش علاوه بر مامايي ها گذاشته بودن و کلي به سرعت دکتر کارا رو کردن و وقتي تموم شد ساعت نزديک يک بود و ما هم اونور محمد آباد کرج بوديم و کنگره هم تو بزرگراه همّت! دکتر که خيلي تند ميرن، من چند دقيقه زودتر راه افتادم و با حداکثر سرعتي که ميتونستم رفتم اما يهو ديدم که دکتر دارن از کنارم رد ميشن و دست تکون ميدن و بعد چند ثانيه نقطه شدن! نميدونم چطوري انقدر تند ميتونن برن. منم تا اونجايي که ميتونستم تند رفتم و خودم مونده بودم چطوري دارم ميرونم! 1 که راه افتاديم من ساعت 1:40 تو سالن بودم و سخنراني هم چند دقيقه بود که شروع شده بود.
مديريت دادن آغوز به گوساله هلي نوزاد: Quickly, Quality, Quantity و ……….

 


 Saturday, February 11


سلام، شرمنده! بعلت خستگي مفرط از امتحانا و حس استراحت مطلق طلبي توسط اينجانب، البته بجز امور رفتن به گاوداري بعد از اتمام امتحانات! خلاصه آپ نکردم عذر ميخوام!

واقعاً امان از اين امتحانا! هر ترم دريغ از پارترم!! بيچاره شديم به معناي واقعي، آخه آدم به کي بگه؟ شش هفته امتحان؟ :(( مگه ما چه گناهي کرديم؟ برا بعضيا! هم که مياي دردودل کني همش ميگه هر که طاووس خواهد… ! ولي اين بي انصافيه! بازم خدا رو شکر که بخير گذشت! من فعلاً همه تلاشم اينه که معدلم بالا 16 بمونه، قبلاً اصراري روش نداشتم ولي اخيراً يه تصميمايي گرفتم! بماند، اما چقدر سخت ميگذره اگه نمره برات مهم باشه ها! اين ستادا واقعاً خيلي نامردن، هر کاري دلشون بخواد ميکنن. اينهمه تو طول ترم جزوه خوشگل بنويس، اينهمه شکل بکش، اينهمه وقت بذار، درس بخون، بيا امتحان بده، يکي يا چند تا باهم از حالات روبرو سرت ميارن: مدل جديد امتحان گرفتن! امتحان سخت و نامربوط گرفتن! سر تئوري از عمليات و سر امتحان عملي از کلاس تئوريش سؤال دادن! سؤال دادن از دوز دارو! امتحان تشريحي گرفتن! از همه بدتر که اين ترم مد شده بود نمره منفي گذاشتن برا امتحان تستيا! نحوه ي تصحيح و نمره دادن هم بماند + نمره کم کردن بابت غيبتها اونم فقط يک غيبت!!... مثلاً من رو نمره ي بندپا رو بيست حداقل نوزده حساب ميکردم ولي بهم دادن 9/15
بگذريم حالم بد شد دوباره! چند ماهيي دوباره نفس راحت ميکشيم! ترم جديد هم نصف نيمه شروع شده (از بس خورده به تعطيلات!) بالاخره درساي عملي درست حسابي ما تو داشگاه شروع شد! ترمي که من از سال اول براش لحظه شماري ميکردم، اين ترم اصول معاينه و اصول جراحي داريم (+ يه سري درساي خسته کننده: کرم پهن و تک ياخته، بيماريهاي ماهي، شير، زئنوز و اپيدميولوژي، کلينيکال پاتولوژيش خوبه!) ببينين دوباره 9 تا درسه که عملي تئوري داره، خدا دوره ي امتحانات اينو بخير کنه.

حالا بريم سر اصل مطلب، تا امتحانا تموم شد رفتم گاوداري، تو اين دو هفته حسابي تلافي کردم! اما دکتر جان شروع کردن به مشق دادن به ما، هر دفعه دو سه تا مطلب ميگن برم دنبالش. خدا خيرش بده حسابي داره بهم همه چي ياد ميده، چند تا کار جديد هم بهم ياد داده که از کاراي روتين گاوداري هاست، مثلاً گرفتن نمونه ادرار بدون سوند و دادن اسکور لنگش. تو اين دو هفته هم کلي case جالب ديدم که ديگه الان نمينويسم، ولي يکيش برام از همه جالبتر بود، درآوردن يه جنين هفت ماهه بود که گاوه داشت سقط ميکرد و اگر نمياوردنش برا دکتر ببينه، گوساله تو شکم مامانش ميمرد و باد ميکرد. انقدر کوچيک بود، مو نداشت، خيلي هم شل و ول بود، ورم هم داشت (آنازارک)، بيرونش که آوردن نفس کشيد، يه صداي کوچولو هم درآورد که همه صداشون درومد، دکتر گفتن يه گوشه بذارينش تا بميره تا بعد بازش کنيم (کالبد گشايي)، بعد دکتر به من ميگفت که: "جالبه، من ديدم گوساله اي که اينطوري بيرون آورديم شروع کرده به نفس کشيدن اما بعداً که بازش کرديم ديديم مغزش کاملاً از بين رفته بوده (malacia) و حالت آبکي داشته." خلاصه گوسالهه يکي دو دقيقه زنده بود و بعد تنفسش قطع شد و يه دقيقه بعدش هم ضربان قلبش… اما دکتر که با توجه به اتفاقات اخير اون گله به BVD مشکوک شده بودن، گوساله رو باز کزدن و از خون و محتويات شيردان و کبد و کليه و ريه نمونه گرفتن و بعد جمجمه رو باز کردن و مغز رو درآوردن، مغز کاملاً متورم و ادماتوز بود و تو مقطعش آبسه هاي کوچيک ديده ميشد. ازونم نمونه بداشتن و همه رو فرستادن آزمايشگاه، خيلي دلم ميخواد بدونم چي بوده.
اين گاوداريو اولين بارم بود ميرفتم، دکتر بهم ميگه داري pioneer خانوماي دامپزشک ميشيا! منم با اين قيافه---» D:
راستــــــــــــــــــــي، من اولين حق ويزيتمو گرفتم، در تاريخ 17/11/84، بيست هزار تومن، در پوست خود نميگنجم! دکتر ماهه به خدا، خدايا شکرت، چطوري ميشه اينهمه لطفو جبران کرد؟……..

 


 Wednesday, January 18

Current Status:

امان از اين امتحانا :((

 


 Friday, December 30


اين هفته رکورد شکوندم! 4 روزشو رفتم 6 تا گاوداري. شنبه و دوشنبه و سه شنبه و پنجشنبه. مثلاً در آستانه امتحانا ميباشيم!اين هفته هم دو تا عمليات داديم: کرم گرد و شيمي مواد غذايي، دوميش خيلي وحشتناک بود! قرار نبود ازمون امتحان بگيرن، از اول ترم گفتن که اين درس امتحان عملي نداره، انقدم مزخرفه که نگو! ما هم فقط ميرفتيم سر کلاس، نه يک کلمه گوش ميکرديم نه جزوه يي نوشتيم، فقط بوديم برا حاضري زدن، يه دفعه جلسه آخر گفتن ميخوان امتحان بگيرن، خلاصه که بيچاره شديم رفت!
فرجه هم شروع شد، کارمون تمومه! از دست اين ويروس! خيلي درسش آسون و کم حجمه، آقا نکته يي هم سؤال ميده که بايد همشو فول فول باشي! اميدوارم بخير بگذره…
آااااه از دست اين امتحانا، حالا من دو سه هفته دوري گاوا رو چطوري تحمل کنم؟ آاااه دلم خيلي تنگ ميشه :(
اين بچه رو ببينين چقــــــد نازه:


هفته ي پيش تو زايمان يه گاو کمک کردم و يه گوساله ي خوشگل تپل به دنيا آورديم، پريروز کارگر گوساله دوني ميگه خانوم دکتر بيا گوساله يي که به دنيا آورديو ببين عجب چيزي شده، بچه همش 5 روزش بود همچين تپل مپل بود و شيطون و سرحال، ميگفت شيرشو که مياري سرشو ميکنه تو سطل تا قطره ي آخرو نخوره در نمياره، الهي قربونش برم خيلي نازه، کاش مال خودم بود :((
شنبه دکتر جان انقد گاو داد من دست کنم شمارش از دستم خارج شد! خدا خيرت بده دکتر. يه تليسه ديدم که رحمش غير طبيعي کوچيک بود، شاخهاي رحم اندازه لوله خودکار بود، دکتر گفتن يک ماه ديگه بهش وقت ميديم اگه فحل نيومد، کشتارگاه. يه انذومتريت ديدم که قطر سرويکس زياد شده بود. بقيه شو الآن يادم نيست.
دوشنبه با دکتر رفتم آبيک و قزوين، خيلي خوب بود ولي وحشتناک سرد بود، کاملاً منجمد شده بودم! اونجا دکتر چند تا لنگشي و افت شير ديدن، يکيشونو صداي قلبشو که بهم داد گوش کنم، يه صداي اضافه بعد از صداي اول داشت، معاينه کردن گفتن اندوکارديت داره. يکيشون هم که ديگخ فوق العاده بود، از در که اومد تو به سمت بوکس، دکتر گوشي و رنت رو داد به من گفت: خانوم دکتر اينو از نظر جابجايي چپ شيردان دقه کن، منم دقه کردم صداي زنگي محشري داشت، همه کارگرا و تکنيسين ها با ديدن اين تشخيص دکتر شاخ دراورده بودن، ميگفتن چطوري دکتر؟ شما معاينه ش نکرده بودين!.. من تعريف اين مهارت دکتر رو شنيده بودم ولي اين مدليشو ديگه نديده بودم! دکتر کلينيسين بينظيري هستن. چند تا هم case شکستگي ديديم، از دنده گرفته تا شکستگي در محل اتصال ساکروم به مهره هاي کمر. يه گوساله سه ماهه هم شکستگي کمر داشت و رفت تو ليست کشتارگاهيا :( ..
سه شنبه هم چند تا case لنگشي جالب ديديم، امان از لامينايتيس، و بيچاره گاوي که superfoul داره، ولي عجب کار خشنيه اين تروکار زدن تو قسمت متورم و عفوني پاي گاو، يه سوراخ و مجراي بزرگ ولي چقدرم خوب جواب ميده و حيوون راحت ميشه. واي يه گاوي انگشت سوم و سيزاموئيدش خورد شده بود و تاندون DDFTش پاره شده بود. بگذريم! ! ! امروزم چند تا لنگشي و ورم پستان ديديم و يه مورد مشکوک به لپتوسپيروز. منم در آخر از دوستان و دکتر عزيز براي دو سه هفته خداحافظي کردم :( حالا چطوري تحمل کنم؟..
اينم يه گوساله خوشگل ديگه در حال فضولي!:


معلوم نيست کي دوباره بنويسم، فقط التماس دعا دارم :(( خدا به همه مون کمک کنه ايشالا. ويش مي لاک! باي.

 


 Saturday, December 24

چشمم روشن! چه کسايي که اين وبلاگو ميخونن و صداشون در نمياد! داشتيم؟ آخه اين انصافه؟ يواشکي؟ اونم دوستاي قديمي! داشتيم دکتر جان؟ شما هم؟ اي روزگار!....
شرمنده باز بدقول شدم! ولي روزا خيلي سريع ميگذره. هفته اي دو سه روز ميرم چند تا گاوداري، دانشگاهم که يه عالمه کلاس. به خصوص الان که موسم امتحانا رسيده و لرزه به انداممون افتاده! امتحاناي عملي رو داريم ميديم. از دو هفته ديگه هم تئوريها شروع ميشه. اونوخته که من بيچاره ميشم :(( خدا به دادم برسه.. ازين ويروس و کرم گرد و قارچ خيلي ميترسم. بگذريم!
پريروز آخرين باري بود که رفتيم کشتارگاه. امتحان داديم و تموم شد. هفته ي قبلش ميدونين چي شد؟! دعوا شد! صحنه خيلي وحشتناک بود، همه دستشون چاقو بود! خدا رو شکر کسي استفاده نکرد! بعدش برا لجبازي ببينين چي کار کردن. ما ديديم که خيلي داره صداي آه و ناله ي گاوا مياد. 8-7 تاشون پشت سر هم خيلي ناله ميکردن. پرسيديم جريان چيه؟ گفتن با اونايي که پوست گاوا رو ميکــَنن دعواشون شده، گاوا رو کم برق ميدن تا بيهوش نشن و وقتي سرشونو بريدن دست و پا بزنن تا اونايي که ميخوان پوستشونو بکنن کارشون سخت بشه!... دلم کباب شد، خيلي فجيع بود.
از گاوداري هم چي بگم براتون، دکتر عاليه،بينهايت عالي. من عاشق توشه رکتالم، خيلي جالبه، دستم راه افتاده، شايد بزودي دکتر بده پيپت رد کنم! باورم نميشه، بينظيره. ديروزم يه گاو زائوندم! خيلي کيف ميده!!
و اما چند تا case جالب:
يه تليسه دو ساله بغل شکمش يه تومور بدخيم بزرگ (به قطر حدود بيست سانت) داره که بيوپسي کردن آزمايشگاه گفت SCC هست ولي دکتر ميگن که نميتونه اون باشه چون به سنش نميخوره و بايد لنفوسارکوم باشه. چون خيلي بزرگ شده عملش و مراقبت بعد از عمل هم سخته و ثصميم گرفتن بفرستنش کشتارگاه.
ديروز يه گاوي لامينايتس انگشت داخلي هر دو دست داشت، مدل راه رفتنش خيلي جالب بود، دستها رو به سمت توي بدن ميذاشت تا فشار انگشت داخلي کم بشه و بيفته روي انگشت خارجي، بعدش که دکتر کف سم رو برداشتن ديديم که چقد خوب و دقيق تشخيص دادن (دکتر با يه نگاه کوتاه تا عمق مسئله رو تشخيص ميده) و کف سم راستش هم بافت کوريون بيرون زده بود و چپش هم sinking بند سوم داشت. بيچاره حيوون..
يه گاوي هم از بينيش خون ميومد و بند نميومد. دکتر معاينه کرد گفت ضربه خورده سپتومش پاره شده. بعد آدرنالين رقيق شده روش ريخت و آب سرد گرفتن رو صورتش ولي کامل بند نيومد. دکتر ميگفت ممکنه اين اسيدوز داشته و ميکرو آبسه و خونريزي و فلبايتيس که تو بوقکش بوده و اون پاره شده و اينطوري داره خون مياد. اين حالت ممکنه تو وريد پستان هم اتفاق بيفته، همينطور ريه.
يه تليسه شکم اول هم يه teatش نکروز بعد از التهاب شده بود و دکتر گفتن خيلي مورد جالبيه، حتي گاهي اين تليسه ها teat خودشونو ميخورن!! گفتن تا اين کارتيه رو خشک کنن.
اما از همه چيز برام جالبتر اين بود که ديروز يه گاوي رو ديدم که گفتن روزي هفتــــــــادو دو کيلو شير ميده! ! ! !دستش درد نکنه، خيلي جالب بود. خدا حفظش کنه!
اينم عکس "گل آهو" ي خوشگل منه:
فعلاً...

 


 Thursday, December 8






هفته ي گذشته خيلي عالي بود! دکتر هي به منم ميده توشه کنم، چند تا مورد جديد ديدم، يکي تليسه فريمارتين (سرويکس داشت ولي رحم نه)، آبسه واژن، تومور لکوزي تو body رحم، کيست تخمدان، پيومتر، چند تا رحم فحل، جسم زرد خوب و بزرگ، امروز که ديگه به اوج خودش رسيده بود، چند تا رو به من گفت بعد از خودش دست کنم و بگم که کدوم تخمدان جسم زرد داره، منم خدا رو شکر همشو درست گفتم.

يک جراحي جابجايي شيردان هم بالاخره ديدم، البته حيووني گاوه مبتلا به کبد چرب و زخم شيردان هم بود که زخم شيردانش خوب شده بود، اما حالش خيلي بد بود، دستامو دو بار با آب و صابون و بتادين شستم و کمک دکتر کردم، من omentum رو نگه داشتم دکتر بخيه ميزد! خيلي جالب بود.

Case گوساله هم که چند تا زخم شيردان، کلي پنوموني، يه دلپيچه شديد که با هيوسين و رامپون آروم شد، نفخ و اسهال و …
تو يه گاوداري هم درماتوفيتوز ديدم. جالب بود! حيووني گاوا..

يه روز هم دکتر منو با خودش برد دو تا گاوداري جديد، خيلي خوشگل بود. همه تعجب ميکنن منو با دکتر ميبينن! هي ميگن ايشونم دامپزشکي ميخونن؟ واقعاً دام بزرگ ميخوان کار کنن؟! حتي اون دکتر جراح هم همينو ميگفت، ميگفت برو طيور يا دام کوچيک، دام بزرگ سنگينه برا خانوما. من چيزي نگفتم حرفاشو گوش دادم ولي اولاً که من به طيور و دام کوچيک با اينکه خيلي خيلي علاقه دارم، هم پرنده ها رو هم سگ و گربه رو بينهايت دوست دارم، عاشق موش و همستر و خرگوش و خوکچه و سنجابم، ولي براي کار به دام بزرگ (گاو و اسب) خيلي بيشتر علاقه دارم و اسب که به هزار و يک دليل نشد ولي حالا به اميد خدا، کار گاو رو انتخاب کردم، از خود خدا هم خيلي کمک خواستم، خدا هم بي اندازه به من لطف کرد و افتخار آشنايي و شاگردي آقاي دکتر رو نصيبم کرد، تلاشم رو ميکنم تا بازم ايشالا به کمک خدا بتونم تو اين شاخه به جايي برسم، خود آقاي دکتر هم به من اميد ميدن و جداً کمک ميکنن و خيلي چيزا يادم ميدن.

درسته که کار دام بزرگ سنگينه، ولي نه اونقدري که خانوما از پسش بر نَيان. خود دکتر چندين خانوم دکتري که جاهاي مختلف ايران تو گاوداريها کار ميکنن رو ميشناسن که موفق هم هستن. اين از ايرانش که جا داره برا خانوما تو اين کار باز ميشه (بماند که من هر گاوداري ميرم ميبينم از مهندساي دامپروري و کشاورزي گرفته تا کاراي دفتري و آماري گاوداري، 2-1 تا خانوم استخدامن!) تو خارج کشور تو شاخه هاي مختلف گاو در سطح دنيا دامپزشکهاي خانوم حرف اولو ميزنن و در حد مردها کار ميکنن و حتي گفته ميشه خانوما تو دامپزشکي خيلي موفق تر از مرد ها هستن چون با علاقه و دقت و حوصله بيشتري کار ميکنن و …. به هر حال همه آقايون در ايران يادشون باشه که خانوما هم ميتونن، خيلي خوب هم ميتونن!

جاتون خالي ديروز هم رفتم يه سر به اسبا بزنم که دلم براشون يه ذره شده بود، اگر بدونين "دوقلوها" چقد بزرگ شدن، همچنان پسره شيطون و بازيگوش و دختره لوس! به "گل آهو"ي لوس ناز خودم سر زدم، انقدر خودشو برا من لوس ميکنه که نگو! به بقيه اسبا هم، "تکيلا" رو از مامانش "دسپينا" جدا کرده بودن، بچم ديگه بزرگ شده، خيلي هم صاحبش خوب تربيتش کرده، دستش درد نکنه، فوق العاده مؤدب و خوشبرخورد. پيش "ونوس" کره ي "پرستو" بودم، انقدر اين بچه نازه، مؤدبه، خانومه، با مزه س، خوشگله، شيطونه… واي قربونش برم! خيلي خيلي خيلي دوسش دارم! يه زنگوله با صداي خوشگل! براش گرفته بودم ديشب انداختم گردنش. فردا هم بايد برم ببينمش دلم براشون تنگ شده! خيلي دوسشون دار َ َ َ َ َ َم!

قابل توجه جناب پوريا، حيف شد چهارشنبه تعطيل شد نرفتيم کشتارگاه يه عکس خوشگل ديگه بذارم برات خوشحال شي!

نظرات چي شد؟!

 


 Saturday, December 3


...

 


 Friday, November 25



سلام،
اول يه sms بگم که خيلي خوشم اومد چون مخصوص من بود!:
?ye bar ye torke dashte shir mikhorde, mimire. chera
.
.
.
!!!chon GAVe mishine
.
.
هفته ي پيش هفته ي خيلي خوبي بود، جاتون خالي سه بار رفتم گاوداري، يکشنبه براي اولين بار رفتم يکي از بزرگترين گاوداريهاي اطراف تهران، 1400 راس گاو دوشا (يعني مجموعاً بيشتر از 3000 تا دام اونجاس. خيلي بزرگ بود، هرچي ميرفتيم تموم نميشد. کوههاي کاه و تپه هاي سيلو و سوله هاي سر به فلک کشيده! و يه عالمه گاو و گوساله ي خوشگل.
دکتر اونروز منو برد اونجا خودشم به خاطر من اومده بود چون گردنش به شدت درد ميکرد، اما چون به من قول داده بود اومد. يه گوساله عمل فتق ناف شده بود چرک کرده بود، يکي پنوموني داشت، يکي هم نفخ، گاوهاي تازه زا يکيشون دچار سندرم زمينگيري شده بود و حالش خيلي بد بود + يکي ديگه که گاو پيري بود و سزارين شده بود و خيلي بيحال بود، باورتون نميشه، وقتي رفتيم بالاسرش به چشماش نگاه کردم ديدم از چشماش اشک مياد… (دوستاي دامپزشک مطمئن باشن که اون حالت ريزش اشک بعلت انسداد مجراي nasolacrimal رو ميدونم، اين فرق ميکرد.) دکتر گفتن اين حيف ميشه ها! ولي ميگفتن فردا ميفرستيمش کشتارگاه، دکتر ميگفت اين تا فردا نميمونه. اومديم اينطرف تا يه گاوي که ادم بدخيم شده بود رو دکتر ببينه، يهو اين کارگره ديد که همون گاوه سرش افتاده پايين، نفهميد کدوم وري بدو ه! سريع چاقوشو برداشت و در حاليکه تيزش ميکرد دوييد به طرف گاوه، شانس آورد هنوز نمرده بود، سريع گلوشو بريد و خلاص. حيوون انقد بيحال بود که دست و پا هم نزد، اون زمينگيره هم سرشو بريدن و 2تاشونو فرستادن کشتارگاه.
بگذريم، قرار شد دکتر بازم منو با خودش بياره اينجا تا بعداً هم خودم بتونم بيام. چون اينجا خيلي case داره. موقع برگشتني به آقاي دکتر ميگفتم نميدونم چطوري ازتون تشکر کنم… ميگفتن: حرفشم نزن، وظيفمه. بالاخره يه کسايي بودن به ما علم ياد دادن ما هم بايد به شماها ياد بديم، تو هم يادت باشه در آينده بايد به بقيه ياد بدي.( ايشالا که اين حرف هميشه يادم باشه و بتونم در آينده ذکات علممو بدم…)

و اما سه شنبه وسط کلاس تئوري کرم گرد پا شدم که برم گاوداري، آقاي ع. ميگه کجا؟ غيبت ميخوريا! گفتم مهم نيست!!!- آخه قرار بود اونروز سونوگرافي کنن.- ساعت 3 رسيدم، دکتر اومده بود و مشغول شده بودن. يه آقايي براي طرح دکتراي دامپروريش داشت اثر امگا3 ماهي رو روي باروري گاوها بررسي ميکرد، برا اندازه گيري ميزان رشد فوليکولها سونوگرافي لازم داشت که از دکتر خواسته بود براش انجام بده. بيست تا گاو بودن. عجب کار سخت و سنگينيه! گاوا هم که خيلي اذيت ميکنن. بنده خدا دکتر حسابي گردن و کتف و کمرش درد گرفت. ولي جالب بود! من سونوگرافي اسب و گوسفندو ديده بودم ولي گاوو نه. تازه بعد ازون سونوگرافي که کلي طول کشيد، 60 تا گاو هم (مامايي) برا دکتر گذاشته بودن!.. شب شده بود سرد هم بود. من که ساعت 7 رسيدم خونه.
چهارشنبه هم که رفتيم کشتارگاه، ايندفعه فقط يه گاو رو نگاه کرديم چون اين رزيدنته نذاشت هي صدامون ميکرد! در مورد اون شوک دادن گفته بودن که بهترين جا يا بين دو تا چشمه يا بين چشم و گوش. اين گوساله رو ايندفعه قشنگ زد بين چشم و گوش راستش و خيلي سريع و راحت حيوون افتاد. به دوستم گفتم آها اينو خوب اومد خداييش! نه مثل اون قبليا لرزيد و نه دردي کشيد. اما اون موقع که رزيدنت داشت جگر رو بهمون توضيح ميداد، من که همش نگاهم به اونور بود که سلاخه سر ميبريد، ديدم يه گوسالهه رو خوب شوک نداده بودن، وقتي از پا آويزونش کرده بودن کانلاً بهوش بود و با ترس اينور و انورو نگاه ميکرد و صدا ميداد. خيلي ناراخت کننده بود. تا وقتي سلاخ اومد سراغش و صداش براي هميشه قطع شد..
انقد اونروز تو اين جگرا کرم و چرک و ضايعات مختلف ديديم که حالم از هرچي دل و جگر بهم ميخوره!
ANYWAY !

و پنجشبه، صبح ساعت 7:30 گاوداري بودم ولي گفتن آقاي دکتر تماس گرفتن که مريضن و نميتونن بيان. ولي کلي کار اونجا بود!، يه گوساله ديشبش تلف شده بود. رفتم با اين دامپرور اونجا تا گوسالهه رو باز کنن ببينن علتش چي بوده. چون ميگفتم که از صبحش بيحال بوده و بي اشتها بهش دارو و سرم داده بودن ولي يهو شب تلف ميشه. بازش که کردين ديديم که تو محوطه بطني يه مايع زردرنگي بود با بوي خيلي بد و تند، و روده ها بعضي قسمتهاش متورم و پرخون، روي شيردان هم يه قسمت تيره شده بود، اين عکسش:

)به دکتر عکسو که نشون دادم گفتن اين پيچ خوردگي شيردانه) خلاصه، نمونه گرفتن و منم اصرار کردم نصف نمونه ها رو بدن به من تا ببرم دانشگاه، وقتي اين تکه ي شيردان رو جدا ميکردن نميدونين چه بوي ملسي ميداد! آقاي بـ. ميگفت آخه اينم شغله شما انتخاب کردي خانوم دکتر!!! خلاصه، نمونه هاي شش و کبد و کليه رو انداختيم تو فرمالين و نمونه ي شيردان و قلم دست گوساله (براي کشت) هم گذاشتيم لاي يخ. من زنگ زدم به دکتر ببينم گاوداري که عصر قرار بود بره، مياد؟ که گفتن ميرن. منم راه افتادم ازونجا رفتم اون گاوداري که 60km اونورتر ميباشَه!
اونجا هم خيلي گاوداري فوق العاده و با کلاسيه! بگذريم که ديگه چه شد و چه کرديم… ساعت 6:10 رسيدم خونه. 17 کيلو شير گرفتم براي مامانم و عموم اينا! نمونه ها رو هم گذاشتم تو يخچال (تشکر مخصوص از مامان عزيزم!!) تا شنبه ببرم دانشگاه….

نظرات؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 Friday, November 18

دو روز در گاوداري + روش کشتار گاوها در کشتارگاه
سلام،
پريروز بعد از دو هفته رفتم گاوداري (دکتر رفته بود کانادا)، دو ساعت زودتر رفتم و به همه گاوا سر زدم. به تک تک گوساله ها هم همينطور، 2 ماه زايش هاشون خيلي زياد بود، يه روز که من اونجا بودم 6 تا گوساله داشتيم. يه گوساله نر بود، بينهايت زيبا،
صورتش کاملاً سفيد و چشمهاش آبي. خيلي هم شيطون و بازيگوش. پريروز ديدمش، چقد بزرگ شده، anyway !
چند روز پيش يه تلفات گوساله داشتن، مورد جالبي بود، گفتن غذاش کم شده بود و شکمش متورم، بعدش هم مرده بود، بازش که کرده بودن زخمهايي تو شيردونش ديده بودن که باعث شده بود محتوياتش بريزه تو محوطه بطني و…، براي دکتر تعريف کردن و دکتر گفت احتمالاً زخم شيردان بوده علت اصليش هم استرسه.
اونروز کلي گاو برا دکتر گذاشته بودن (50 تا!) اکثرشون هم مشکلات رحمي داشتن، دکترو حسابي خسته کردن، امروز هم رفتم، صبح ساعت 8 اونجا بودم، اگه گفتين امروز چند تا گاو برا دکتر گذاشته بودن؟ 60 تا! (البته دکتر بعد از اينجا دو تا گاوداري ديگه هم رفتن!!)
بعد ازون 60 تا مامايي، رفتيم گوساله دوني، يه گوساله ديشب تلف شده بود، نفخ شديد بعلت اسيدوز بود، اما بطور غير طبيعي باد کرده بود. کالبدگشايي کردن و ديديم زير پوستش حسابي باد کرده بود، بقيه جاها رو که بازرسي کردن گفتن علت مرگو ^ ولي براي باد زير پوستش قلم دستشو بريدن تا بفرستن آزمايشگاه براي کشت از نظر شاربون علامتي.
يه ربع به 12 دکتر رفت و من موندم دارو هاي گوساله ها رو تزريق کنيم و بعدشم شير گرفتم (جاتون خالي اگه بدونين چقــــــدر اين شير خوشمزه ست! زمين تا آسمون مزش با اين شيرايي که ميخريم فرق ميکنه!!)
بگذريم از گاوداري که خيلي اتفاقاي ديگه هم افتاد!، ديروز رفتيم کشتارگاه، جلسه دوم بود، هفته ي پيش دير رسيديم و کشتار تموم شده بود، ولي ديروز، من تعريفشو شنيده بودم ولي وقتي ديروز ديدم واقعاً وحشناک بود و يکي از فجيعترين صحنه هايي بود که ديدم.
گاوها رو يکي يکي مياوردن تو يه بوکس که بالاسرشون ايستاده بوديم، با يه ميله بلند که سرش دو تا ميخ داشت، به گاوها برق ميدادن تا با اين شوک بيحال ميفتادن روي زمين، و بعد يه زنجير دور يه پاشون مينداختن و دستگاه ميکشيدشون بالا و سلاخ به راحتي يه بار چاقوشو رو گلوشون ميکشيد و تموم.
بعدشم ميرفتن برا پوست کـَني و جدا کردن سر و تخليه محتويات شکم و بازرسي و بعدشم شقه کردن و سردخونه.
ولي از همه وحشتناکتر اون صحنه يي بود که شوک ميدادن، حيووني وقتي ميومد تو اون بوکس با اون حالت ترس و کنجکاوي و نگراني، سرشو ميگرفت بالا با اون چشماي معصومش به ما نگاه ميکرد، نميدونين چه صحنه يي بود، قشنگ از چمشهاشو حرکاتش آدم احساس ميکرد که اين گوساله ست، يه بچه ست (آخه گاوهاي نر پرواري رو 5/1 تا 2 سالگي کشتار ميکنن) بعد تو اون حالت که اونطوري داشت بهمون نگاه ميکرد، وقتي اون ميله رو ميذاشتن رو سرش و شوک ميدادن، يک آن چشماش ميرفت، دستهاش سيخ ميشد، سرش به سمت عقب کشيده ميشد و ميلرزيد، بدجوري ميلرزيد، 7-6 ثانيه نگه ميداشتن و بعد حيوون ميفتاد.
بعضيا سرشون برميگشت به اونطرف و اون ميله رو ميزدن تو چشماش و کمرش و صورتش و ….
تازه قبل اينکه بيان تو اين بوکس حسابي آب ميگرفتن رو تنشون و خيسشون ميکردن تا خوب رسانا بشه و برق به همه جا برسه :((
دخترا که نموندن نگاه کنن، پسرا هم زود رفتن، فقط من و دو تا از پسرامون مونده بوديم و 8-7 تا رو ديديم، ولي سر هر کدومش باز آه و ناله مون در ميومد. آقاي ع. ميگفت: بابا اين ديگه خيلي نامرديـــه… بعضيارو که زياد نگه ميداشت من داد ميزدم: ولش کـــن کشتيــــش!..
خيلي بد بود، خيلي وحشتناک، خيلي ناراحت کننده، خيلي… :((
فعلاً ديگه چيزي نميگم بقيشو بعداً براتون تعريف ميکنم.

نظر و ردپا يادتون نره.
بازم ممنونم اکسير جان (بابت قالب کامنت).
فعلاً..

 


 Wednesday, November 9

سلام،
بالاخره بعد از حدود يک سال تصميم گرفتم دوباره بنويسم.
خيلي اتفاقها افتاده و خيلي چيزا عوض شده. علت اينکه ديگه نمينوشتم اين بود که ديگه برا کارآموزي باشگاه نميرفتم و دکتر هم رفتن خارج!و من ديگه حرفي براي گفتن نداشتم! چند وقت يکبار سر ميزدم به اسبا چون دلم براشون خيلي تنگ ميشد (الآنم به همين منواله).
مدتها سرگردون و بي هدف بودم و هي دنبال يه راه براي انتخاب رشته ي آينده م ميگشتم و به هر دري ميزدم، از طيور و زنبور عسل گرفته تا راديولوژي و آزمايشگاه. همش به در بسته ميخوردم و يه عالمه مشکلات جلو راهو گرفته بود! همينطوري روزا ميگذشت و من هي مستاصل تر ميشدم.

ناگهان در يک روز زيبا (و البته فوق العاده گرم) تابستان يکي از همکاراي بابام يه حرفي زد و گفت: ف! و من هم فوراً تا فرحزاد رفتم!و دنبالشو گرفتم و بالاخره بعد از دو سه هفته رفت و آمد و پيگيري جور شد! من وارد عرصه ي گاوداري شدم!

يک گاوداري 400 راسي که پرسنل و کارگرهاش فوق العاده آدمهاي خوب و دوست داشتني هستن، جاش هم خوبه و بهمون نزديکه نسبتاً. اما از همه چيز بهتر و عاليتر اين بود که افتخار آشنايي با يکي از بهترين دامپزشکهاي ايران رو داشتم و موقعيت بينظيري نصيبم شد که هر چي خدا رو شکر کنم کمه.
آقاي دکتر هم نسبت به من بينهايت لطف دارن و خيلي چيزا به من ياد ميدن و راهنمايي ميکنن و اجازه ميدن کمکشون کنم و بعضي کارها رو خودم انجام بدم. هر دفعه يکي دو تا گاو که مورد خوبي هست رو ميذارن من توشه کنم و خلاصه خيلي به من کمک ميکنن. ايشون منو با خودشون گاوداريهاي ديگه هم ميبرن. يه 200 راسي و يه 400 راسي ديگه و يه 1000 راسي رفتم باهاشون.
نميتونم احساسمو نسبت به گاوها و گوساله ها و Bovine Medicine بيان کنم، فقط ميتونم بگم عاشقشون هستم.

و اما اين ترم که سال چهارمي شديم، يکي از مزخرفترين ترمهاست! حوصله ي آدم سر ميره! فقط ويروس و قارچش خوبه. بقيه ش عذاب آوره! =» کرم گرد، بندپايان، شيمي مواد غذايي، ميکروبيولوژي مواد غذايي، صنايع غذايي با منشا دامي و بازرسي گوشت.
حالا بازرسي گوشتشم خوبه، فردا اولين جلسه عمليشه که ميريم کشتارگاه زياران قزوين
خيلي دوس دارم زودتر برم! چاقو و چکمه و روپوشمو آماده کردم.
بگذريم!!

ازين به بعد ميخوام انشالا هفته اي يکبارو ديگه آپديت کنم و بيشتر در مورد اتفاقات تو گاوداري مينويسم. نظرخواهي هم گذاشتم دوباره، خوشحال ميشم نظراتتون رو ببينم، اگر هم نظري نبود لا اقل يه ردپايي از خودتون بگذارين دوست دارم بدونم کسي هست اين وبلاگو بخونه يا نه! ;)
پس فعلاً با اجازه،
به اميد ديدن نظراتتون…

 


 Sunday, December 19

سلام. امروز دکتر رضا نقشينه استاد بزرگ و ارزشمند پاتولوژی در گذشت. از دست دادن ايشون رو تسليت ميگم بخصوص به اساتيد گروه پاتولوژی دانشکده و دانشجويان دانشکدمون. روحش شاد و يادش گرامی باد.
هوا خيلی سرد شده ولی من همچنان ميرم سواری. ساعت 6-5. خيلی لذت بخشه. مخصوصاً اينکه چهارنعل هم چند جلسه ست شروع کردم. خيلی عاليه. اميدوارم صبا سرمانخوره. امشب ديگه موقع سواری نيم جول انداختيم روش. ولی من که موقع سواری سوتشرتم رو درميارم! نظر شما چيه؟!!! من امشب به بروبچ آجيل شب يلدا دادم! به کيا؟ به گل آهو، تيرتاش، شانال، ورونيا، دوقلو ها، ملودی، پيکو، گلدمن، امپراطور، کاترين، ستاره، X-7، صبا و کره ش، ژاسمين و غزال. بهشون کشمش و گندمک و... دادم. سلام رسوندن :)
درگير امتحانات هستيم اينروزا. امتحانای ميان ترم حذفی، عملياتها و 2هفته ديگه هم که پايان ترمها شروع ميشه. التماس دعا!
فعلاً...

 


 Friday, December 3


سلام. خيلی وخته آپديت نکردم. تو اين مدت خيلی اتفاقا افتاد. يه مدت (دو ماه!) که کامپيوتر نداشتم. بعدشم که اکثراً وخت نميکردم بيام اينترنت. تنبلی هم ميکردم برا آپديت کردن. ولی امشب بعد از حدود چهار ماه برگشتم!!.
و اما...
سوآژ و پاسکال (دو تا از اسبهای باشگاهمون) مـُردن و من آپديت نکردم. تصادف کردم و آپديت نکردم. گوسفندا رو خودم سونوگرافی کردم و آپديت نکردم. دو تا مسافرت به ياد موندنی به اَمارلو و سراب رفتيم و آپديت نکردم. تابستون تموم شد و من آپديت نکردم. ترم جديد شروع شد و من آپديت نکردم. روز دامپزشک (14 مهر) شد و من آپدين نکردم. دامپزشک کوچولو (وبلاگ نازنينم) 2 ساله شد ( 8 آبان) و من آپديت نکردم. عضو «جامعه جهانی دانشجويان دامپزشکی» شدم و آپديت نکردم. از رو اسب افتادم زمين و آپديت نکردم. دو تا همستر گرفتم و آپديت نکردم. برا عسل (مرغ عشقم) زن گرفتم و آپديت نکردم. عضو انجمن علمی دانشکدمون شدم و آپديت نکردم. درسخون شدم و آپديت نکردم. (ولی اون يه مدت کوتاه بود الآن مجدداً درسنخون ميباشم.) يکی از پسرای کلاسمون زن گرفت و من آپديت نکردم (!!!!).

دو - سه روز در هفته ميرم سواری. فوق العاده ست. واقعاً لذت بخشه. ولی هوا خيـــــــــــــلی سرد شده هاااا!!
دوقلو ها هم حالشون خوبه. سالم و سرحال و شيطون و بازيگوش. حسابی بزرگ شدن. خدا حفظشون کنه. بيستم آذر ميشن 6ماهه.
دانشگاه هم اين ترم درسامون سنگينتر شده ولی باز هم ماها سرعقل نيومديم و ...! عوضش کلی خوش ميگذره.
راستی، گفتم «جامعه دانشجويان دامپزشکی جهان» - IVSA ؛ اين جامعه در سراسر دنيا عضو داره و از سال 1951 تأسيس شده ولی تو ايران تشکيل نشده بود که چند روز پيش بالاخره در دانشکده ی ما اين جامعه شکل گرفت و حدود 15 نفر عضو شديم و از بقيه دانشکده های دامپزشکی ايران هم عضو پذيرفته ميشه. شرط عضويت « دانشجو » بودن هست، چه undergraduate و چه postgraduate . از همه ی دانشجو های عزيز رشته ی دامپزشکی دعوت ميشه به اين جامعه ملحق بشن. ميتونين اطلاعات جامعه دانشجويان دامپزشکی ايران رو در اين صفحه بخونين. حتماً ما رو با نظراتتون راهنمايی کنين.
اميدورام همه تون موفق باشين.
فعلاً ...

 


 Sunday, August 8

سلام به همه. چه عجب بلاگر هم یه تغییراتی تو صفحه ی postش داد. خسته نباشه واقعاً.
خب، يه ماهی شده که آپديت نکردم. اصلاً فرصت نميکردم. بطور خيلی خلاصه براتون بگم که چيکارا کردم:
برنامه ی کلی: صبح تا بعد از ظهر گاوداری // عصر تا شب باشگاه
البته گاوداری منظورم همون امين آباد دانشکده ی خودمونه که مرغداری و گوسفند داری و ماهی داری و شير داری (پاستوريزه) هم داره. چند روز رفتم مرغداری، فعلاً فقط مرغهای تخمگذار دارن، ميخوان جوجه گوشتی هم بيارن، من ميرفتم تو جمع کردن تخم مرغها کمک ميکردم، يه بار خودم 36 شونه تخم مرغ جمع کردم، خيلی اين کارو دوس داشتم، چند بار هم مرغها همچين نوک ميزدن دستمو، انگار تخمشون ميخواد جوجه بشه! امان از دست خروسهاشون، 15-10 تايی مدام پشت سرهم قوقولی قوقو ميکردن، نميدونين چه سر و صدايی بود. در کل محيط خوبی بود، من که خوشم اومد. ولی فکر نميکنم بخوام در آينده کارطيور بکنم، بخاطر همين ديگه خيلی سراغش نرفتم.
و اما گاوداری، من گاو ها و گوساله ها و تليسه ها و نر پرواری ها و جوونه و آبستن خشک و... همشونو خيلی خيلی دوست ميدارم. ساعتها ميرفتم تو بهاربند گاوهای شيری نگاهشون ميکردم. چند تا دوست هم پيدا کردم. (خب ميدونين که گاوها تو گاوداری هرکدوم شماره دارن) "16" بهترين دوستمه! خيلی باهم رفيقيم. گاوهای ديگه رو تا ميری طرفشون درميرن، اصلاً وای نميستن! نميدونم چرا گاوهای ماده اينطورين. کاملاً برعکس گاوهای نر که همشون 40-30 تايی ميان طرفت! داشتم از 16 براتون ميگفتم. خيلی ماهه. وقتی ميرم پيشش فرار نميکنه يا اگه رو زمين خوابيده؛ بلند نميشه. منم ميرم پيشش ميشينم، بهش تکيه ميدم، همه جاشو با دقت نگاه ميکنم، يکم هم سر و صورتشو نوازش ميکنم. تازه؛ کلاه خودمو ميذارم رو سرش. اونم کلی کيف ميکنه چون سرشو تکون نميده ميذاره بمونه! در صورتيکه وقتی کلاهمو گذاشتم رو سر 996، هی سعی ميکر بندازتش! خلاصه، من و 16 کلی با هم رفيقيم، خيلی خانومه!
برامون يه دوره ی 30 روزه گذاشتن تو امين آباد، خوابگاه دادن، تختخواب و تلويزيون و يخچال و تلفن و کولر و صبحانه نهار شام و حتی حمام، همش مجانی! بهمون پول هم دادن ميوه و خوراکی برا خودمون بخريم. اين امکانات و اين موقعيت بسيار عالی و بينظيره. حيف که بچه ها ازش استفاده نکردن، از 55 نفر کلاس ما، فقط 10 نفر اومدن که اونم چند شب بيشتر نموندن و حتی نصفشون ديگه روزها هم نيومدن. من خودم صبحها ميرفتم اونجا ولی چون عصرها ميخواستم برم باشگاه و جدايی از اسبها برام بسيار بسيار سخت ميباشد؛ شبها رو امين آباد نموندم. فقط 2 شب موندم. عصرش از ساعت 7-6 رفتم گاوداری تا ساعت 11شب. بعدش اومدم خوابيدم صبحش دوباره ساعت 6 پاشدم رفتم پيش گاوها و گوساله ها. چی بگم براتون ازين گوساله ها؛ بخصوص شير دادن بهشون. و بخصوص اونايی که بايد با مکيدن انگشتت بهشون شير ميدادی ( انگشتتو ميمکيدن و در همين حالت دستتو آروم ميبردی تو سطل شير تا شروع کنن به خوردنش) گوساله ها منو که ميديدن شروع ميکردن به "ما - ما" کردن! من 81 رو از همه بيشتر دوست دارم. 26 تير به دنيا اومده. خيلی لوسه، ميرم کنارش ميشينم سرشو خودش ميذاره رو پام و ميخوابه!
چند بار هم شيردوشی رفتم، ديگه تو وصل کردن سرپستانک شيردوش به پستون گاوها تقريباً دستم راه افتاده بود. ولی در کل کار سختيه. روزی 3 بار (5صبح - 1ظهر - 8شب) گاوها رو دونه دونه ميارن، 9 تا 9 تا، پستوناشون رو 2 بار با آب ولرم ميشورن، سرپستونکها رو وصل ميکنن، وقتی شير دادنشون تموم شد، رکوردها رو مينويسن، گاو ها رو ميبرن و بعديا رو ميارن. البته قبل و بعد هر نوبت شيردوشی تمام دستگاهها و ومخازن و محل شيردوشی رو کاملاً ميشورن.
گاهی که بعضی از استادهامون برای معاينه و يا کارهای تحقيقاتی ميومدن ما هم ميرفتيم کمکشون و اونها هم چيز يادمون ميدادن. بيشتر از همه دکتر وجگانی استاد مامايی که واقعاً مرد خيلی خوبيه و خيلی برا جواب دادن به سؤالهای ما وقت گذاشت.
آمپول گاوها رو هم ميدادن ما بزنيم. در اين دوره يک رکورد خيلی خوب! برای من ثبت شد، اينکه من تنها کسی بودم که ميتونستم به گاو داخل وريدی آمپول بزنم، بقيه ی بچه ها زورشون نميرسيد، 8-7 بار پشت سر هم سوزن رو ميکوبوندن رو رگ گاو، ولی اصلاً تو نميرفت. ولی من (خدا رو شکر) با اولين ضربه سوزن رو ميزدم تو رگ! اين از تورگی، زير جلدی و عضلانی (تو کپل) هم که ديگه ياور استاده!!!! يکی از بچه ها به يه گاوه زيرجلدی CMP زده بود، بعداً کلی ورم کرده بود، من به 921 زدم دو روز بعدش نگاهش کردم خدارو شکر همش جذب شده بود و هيچ مشکلی نداشت، کلی هم براش همون بعد آمپول زدن ماساژ دادم!!
کلاً خيلی خوب بود. يه زايمان هم ديدم. 969 از ساعت هشت صبح زايمانش شروع شد، ساعت ده و نيم صبيعی و از دستهاش يه گوساله ی ماده به دنيا اومد، کارگره تا ديد گفت اين حتماً دوقلو ه، چون هيکل اين گوساله به مامانش نميخوره. همينطورم شد. مامانه مشغول ليس زدن و تميز کردن بچهه شد ولی همچنان برا زايمان زور هم ميزد. تا اينکه ساعت يازده و نيم ديديم هنوز نتونسته زايمان کنه، صداشون کرديم، نوک سم های گوساله بيرون اومده بود ولی کامل بيرون نميومد، کارگره رفت جلو که گوساله رو دربياره، ديد نوک پاهاشه که بيرون اومده و گرفت و گوساله رو کشيد بيرون. خيلی کوچولو و خوشگل بود. يکيشون سفيد بود با دو تا لکه ی سياه رو پشتش، يکي هم سياه بود با دو تا لکه ی سفيد رو پشتش. مامانه ليسشون زد و کمکشون کرد تا بلند بشن، اين صحنه ها فوق العاده ديدنی و قشنگ بود. بخصوص زمين خوردن گوساله ها که خيلی خنده دار بود! جاتون خالی. من خودم يه سطل از مامانه شيرشو دوشيدم و گوساله ها دادم. شير دوشيدن هم خيلی کيف داره ها!
خيلی اتفاقهای جالب و ديدنی ديگه هم افتاد، خيلی خوش گذشت. بازم ميرم. حتماً بازم ميرم.
از اتفاقات اخير باشگاه هم ميخواستم براتون بگم. مثلاً اينکه يکی از اسبهامون مرد :( ..... يا اومدن دکتر فاضلی و .... ايشالا بعداً !
فعلاً با اجازه . . . .

 


 Saturday, July 10


مسابقـه پرش با اسـب
«جــــام پــرايـد»




باشگاه فرمان آرا، چهارشنبه و جمعه جامی رو برگزار کرد که جايزه ی نفر اولش رو يه پرايد گذاشته بود. نفر دوم 800، سوم 600، چهارم 400 و پنجم تا دهم هرکدوم 200 هزار تومن برنده ميشدند. 52 نفر ثبت نام کرده بودند که 48 تا آقا و 5 تا خانوم بودند. البته خانوما بيشتر برا کسب تجربه ميپريدند ولی دو تاشون خيلی خوب رفتن و از خيلی از آقايون بهتر پريدن که هاله نکوئی از خراسان و سحر رضاعی از تهران با 16 خطا چهار راند رو به اتمام رسوندن که خيلی نتيجه ی خوبی بود.

مسابقه به اين ترتيب بود که هر اسبی 4 راند (دو راند چهارشنبه و دو راند جمعه) ميپريد و مجموع خطاهای اين چهار راند رو حساب ميکردن که هرکی خطای کمتری داشت اول ميشد و اگر از نظر خطا مساوی بودند، زمان محاسبه ميشد. ارتفاع موانع هم 120 بود.

سوارکارها که بهترينها بودن، اسبای خيلی خوبی هم شرکت کرده بودن، از ماکسيم و پرينس معروف گرفته تا فلوريدا و روشن و .... (لازم به ذکر چند نکته است: پرينس بابای دوقلوهای ماست، رامسس هم بود تو مسابقه که اگه يادتون باشه همونيه که ما يه شب تا 1:30 بالاسرش بوديم و از مرگ حتمی نجاتش داديم. نميدونين چه احساس خوبيه وقتی ميبينی يکی رو که جونشو نجات دادی حالا چه سرحال و آماده ست و داره مسابقه ميپره)

و اما « عقاب » اسب يکی از بهترين دوستامون، با مربيش (آقای شريفی) ميپريد. از چندين روز قبل دکترمون خيلی بهش رسيده بود، از ليزر و APS گرفته تا سرم و کارای ديگه. خود آقای شريفی هم که سواريش خيلی خوبه. عقاب هم از روسيه آوردن و اين مسابقه هم از اولين بارهاييه که مسابقه شرکت ميکنه و خوب هم ميپره.

و بريم سر روز مسابقه، دو راند اول پارکور سختی داشت و بعضی اسبا انقد خطا داشتن که برا روز دوم ديگه نيومدن. اما چهار تا اسب دو راند چهارشنبه رو بدون خطا رفتن: عقاب، پرينس، فلوريدا و روشن.

و اما روز جمعه، ما که رسيديم اصلاً جايی برا نشستن نبود و خيلی ها وايستاده بودن. تو راند سوم، پرينس 4 تا خطا داشت و فلوريدا هم 8 تا خطا، ولی روشن و عقاب هنوز بی خطا بودن. راند چهارم خيلی خيلی حساس و هيجان انگيز بود. اسبها به ترتيب بيشترين خطا تا کمترينها می پريدن و هرچی به آخرا نزديک ميشد هيجان انگيزتر ميشد. من که انقد دلواپس بودم و استرس داشتم که دستام يخ کرده بود. همه پريدن و خطاهاشون زيادتر از 4-3 نفر آخر شد.

نوبت پرينس شد، مازيار باهاش ميپريد، مجموعاً 4 خطا داشت، حدود نصف مانعها رو که پريد تماشاچيا هورا ميکشيدن، مازيار از رو اسب داد زد: ســاکـــــــت!!!!! همه رو پريد و بی خطا تموم کرد. خيلی تشويقش کرديم.

بعدش «روشن» بود و بعد «عقاب». تصور کنين، هر دوتاشون 3 راند بی خطا. فرزين با روشن ميپريد، وسطاش يه مانع رو انداخت و صدای آه از تماشاچيا بود که بلند شد. پارکور رو تموم کرد و اينم مجموعاً 4 خطا شد.

نفسهای همه حبس شده بود، عقاب با مجيد شريفی وارد مانژ شدن، زنگ شروع رو زدن، من نيمخيز شده بودم، مانع اول، مانع دوم، مانع سوم، دور زد، مانع چهارم، مانع پنج A و پنج B، يه دور ديگه، همه سر هر مانع جيغ ميکشيدن! مانع شيش ، وای نزديک بود پاش بخوره، مانع هفت، خيلی خطری رد کرد، مانع هشت، نـُه، فقط يکی مونده، همه بی صدا و بی حرکت مونده بودن، دور زد، رفت نزديک مانع آخر، پريد، همه پريدن هوا! تموم شد، عقاب پرايدو برد. صدای هورا و تشويق همه بلند شد. من که فکر ميکنم دو سه متری از زمين فاصله داشتم، همه کلی تشويقش کردن و چند دقيقه ای داشتن دست ميزدن. بعدش من رفتم پيش اين دوستم و باهاش رفتيم پيش عقاب و مجيد شريفی و آقای دکتر. همه بهش تبريک ميگفتن. ما از قبل قرارامونو گذاشته بوديم که کولرش مال من چون ماشين من کولر نداره. خيلی خوش گذشت. خيلی عالی بود. واقعاً جای همتون خالی. بعدشم همگی باهم رفتيم باشگاه خودمون و جشن گرفتيم، گل و شيرينی و بستنی و... مجيد شريفی هم نه گذاشت نه ورداشت؛ الا و لله که من بايدهمين امشب ماشينو ببرم، از وسط مانژ مسابقه سوار پرايده شد و آوردش باشگاه خودمون. بعدش تو جمعی که بوديم از همه تشکر کرد، از دعاها و از احساسات قشنگشون، از زحمتها و کمکهای دکتر (و من :"> !) و از پدر دوستم و خود دوستم که اسبشونو دراختيارش گذاشتن و از راهنماييهای پدرش حسسابی تشکر کرد و بلند شد و سوييچ پرايد رو بهش تقديم کرد ولی پدر دوستم قبول نکرد و گفت مال خودت که حقت بود و ما اينطوری خوشحالتر ميشيم.
بعدش هم همگی رفتيم پيش عقاب.

خيلی روز عالی و بينظيری بود و خيلی خوش گذشت. من اکيداً پيشنهاد ميکنم مسابقه های پرش با اسب رو ببينين، واقعاً لذت بخشه.

*** راستی، به احتمال خيلی زياد همين روزا اين جام رو کانال 3 تو برنامه ورزشی بعد از ظهرش نشون ميده، اگه دوس داشتين ببينين ؛)

 


 Monday, June 28

<< ! Everything Great >>

سلام به همه ی دوستای عزيز و بخصوص همکارای آينده ؛) ديگه فکر کنم معذرت خواستن بابت دير آپديت کردنو شرمنده کرده باشم! ميدونين، بايد دو هفته پيش اين اعلاميه رو ميزدم اينجا که: «به علت برگزاری (امتحانات نه هااا!) جام ملتهای اروپا از صرف وقت برای آپديت اين مکان معذورم.» حيف که تيمم حذف شد (حتی يه لحظه هم به فکرتون راه ندين که من طرفدار ايتاليا باشم!) من طرفدار متعصب انگليسم (يادش بخير، الآن 9 ساله به اين حرفه اشتغال دارم!) حيف بود انگليس اين دوره حذف بشه چون از همیشه بهتر بازی ميکرد، نسبت به چند دوره ی اخير جام جهانی و جام ملتهای اروپا ميگم. خيلی اميدوار بودم بياد بالا. بهر حال، گذشت. ايشالا دوره ی بعدی. ولی گفته باشم من بدجوری از تيم چک خوشم مياد. قبول دارين ايندفعه واقعاً حقشه قهرمان شه؟

با توجه به عنوانی که اول اين پست نوشتم اينايی که گفتم (حذف انگليس) بی ربط بود ولی منظورم از عنوان معلومه که مربوط به باشگاه و اسبها بود.
دوقلوهامون خداروشکر حالشون خوبه. سرحال و شيطون و بازيگوش. ورونيا هم هميشه شير داره (من خودم هرروز طبق مأموريتی که دکتر بهم داده چک ميکنم). دوقلوها از چند روزگی گل يونجه(برگهای تازه ی يونجه) و پودر سويا و جو و کنسانتره هم ميخوردن (خودم ميريختم تو دستام و ميدادم بهشون!)
دوقلوها رو وقتی ميندازيم تو پادوک (يه فضای باز که دورش حصاره) خيلی ديدنيه، بازی ميکنن و ميدو َن. اما اين پسره (کره ی نر) خيلی شرّه. دائم سردست ميزنه (رو پاهاش بلند ميشه) يکبار که رو زمين نشسته بودم اومد طرفم و آنچنان سردست زد که دستش خورد تو سرم بدجور. سرم هنوز درد ميکنه. قبلاً که دندون نداشتن ميومدن و انگشتاتو مک ميزدن ولی واااای! الآن دندون درآوردن اگه بدونين چقددرد داره. دائم گاز ميگيرن. هم دختره هم پسره. وقتی هلشون ميدم عقب، دختره يکم ميره عقب دوباره مياد جلو. ولی پسره؛ ميره هوا (سردست!!!) خيلی شيطونن. الآن تقريباً 20 روزشونه.
دو تا ديگه از ماديونهامون هم زايمان کردن. رعنا ساعت 3نصف شب يه پسر. صبا هم همين پريروز 5 صبح يه پسر. من متأسفانه بازم قسمت نشد ببينم. هردوشون هم خودشون زايمان کردن. من کره ی صبا رو مقيد ميکنم (خيلی جالبه. من واقعاً لذت ميبرم!) دکتر هم بند نافشو ضدعفونی ميکنه. روز اول هم کره رو توشه کرد (با يه انگشت، آخــــی!!) تا مکونيومش رو تخليه کنه. اين مامانه (صبا) خيلی بداخلاقه. بازم صد رحمت به ورونيا وقتی ميرم سراغ دوقلوهاش کاری نداره. ولی اين صبا تا در بوکسشو باز ميکنی گوش ميخوابونه و ميخواد لگد بزنه. دکتر ميگه خيلُخب بابا، اين سياه سوخته يی که به دنيا آوردی مال خودت!

* خيلی بامزه ست وقتی يه اسب داره تنظيم ميکنه که لگدش درست بخوره تو صورت شما. من خنده م ميگيره. ولی وای به حالت اون لحظه يی که لگدَرو بزنه.

* چند روز پيش sky دلدرد خيلی بدی گرفته بود (Impaction ِ معده يا دئودنوم). از بس چند روز آمپول خورده بود، عصبی شده بود. ولی نميدونم چرا عصبيتش رو به من بيچاره ابراز کرد. رفته بودم جلو در بوکسش نگاش ميکردم. حدود يه متر هم با درش فاصله داشتم. يه لحظه رومو برگردوندم اونور، يهو پريد آنچنان پشت کتفمو گاز گرفت که برق از سرم پريد. حالا مگه ول ميکرد! حسابی کبود شده. به اندازه يه کف دست! جا دندوناش قشنگ مونده :)) شانس آوردم نکـَند! خيلی درد ميکنه. نميتونم تکيه بدم، بخصوص موقع رانندگی :(( اميدوارم هيچوقت يه اسب اينطوری گازتون نگيره!

* مونه رو يادتونه؟ همونی که گفتم ميخ کف سم دستش فرو رفته و عفونت شديد و استئوميليت و يوتنايز... دکتر گفت بهش Excenel (يه آنتی بيوتيک بسيار قوی) بزنيم. من رفتم 10 تا گير آوردم. روزی دو تا بهش ميزديم. دکتر هم خودش 10 تا ديگه گير آورد. پدر کليه هاش درميادا ولی از کشتنش که بهتره (چون اگه دستش خوب نميشد مجبور ميشديم بکشيمش.) چون داشت انقد دوز بالا آنتی بيوتيک ميخورد من خودم هرروز براش هويج/سيب/کاهو/هندونه ميبردم تا يه ذره تقويت شه. آخه من مونه رو خيلی خيلی خيلی دوست دارم.
هفته ی پيش که داشتم تو محوطه ی باشگاه قدم ميزدم ديدم که کارگرش آوردتش بيرون که يکم راش ببره. با ديدنش اشک تو چشمام جمع شد. لنگشش خيلی خيلی خيلی خيلی بهتر شده (قبلاً اصلاً نميتونست دستشو رو زمين بذاره و بالا نگه ميداشت) ولی الآن قشنگ راه ميره. اگه بدونين ازين بابت چقد خوشحالم :> ايشالا که کاملاً خوب بشه. و خدا بيامرزه پدرمادر سازنده های Excenel رو.

* بقيه هم خوبن. سلام دارن. بولتون رو اخته کرديم. بخيه های آشور و مرسده رو کشيديم. پای کاپريس جای بخيه ش گوشت اضافه آورده. دنبال نيتروژن مايع هستيم. کارای case های مامايی رو هم ميکنيم (دو بار غزال از دستم دررفت! پدرمو درآورد. ولی الآن ياد گرفتم چطوری باهاش رفتار کنم. بايد ازم حساب ببره). پای رعنا هم خوب شده ديگه نميلنگه...
بازم هست. خيلی خبرای ديگه!.

امتحانامون هم بيش از يک هفته ست که تموم شده. ولی من نگران نمره ی ماهیم هستم! Wish me Luck!



فعلاً...

 


دانشجوي سال چهارم دامپزشکي

ايميل

آرشيو

من، متولد 20/3/63

وبلاگم، متولد 8/8/81

  دامپزشکــها


دامپزشکان ايران زمين
جامعه دانشجويان دامپزشکي ايران
انجمنهای دامپزشکی اردلان
بيمارستان دام کوچک تهران
پگاه 81 تهـران
دامپزشک کشتارگاه
دکتر صالحي 78 از شهرکرد
سيامک 79 از تبريز
تورج 81 از مشهد
دامپزشکهاي 82 اروميه
باکتريولوژی
شترمرغ ايران
گروه محققين سبز

  دوستان


اکـسـیــــر
لينکستان اکسير
فتوبلاگ آزاد ياسمين
گـــــــــــــــــاف
جــاده خـاکـي
آقاي امـير
آيــــلار
زینــب
خرطـوم
استادان
NAFISE joon
خاطرات يك دانشجو
لیست وبلاگهای دانشجویان
تیم محبوب من:لیورپول

 

Design by: Exir