Friday, November 18
پريروز بعد از دو هفته رفتم گاوداري (دکتر رفته بود کانادا)، دو ساعت زودتر رفتم و به همه گاوا سر زدم. به تک تک گوساله ها هم همينطور، 2 ماه زايش هاشون خيلي زياد بود، يه روز که من اونجا بودم 6 تا گوساله داشتيم. يه گوساله نر بود، بينهايت زيبا،
چند روز پيش يه تلفات گوساله داشتن، مورد جالبي بود، گفتن غذاش کم شده بود و شکمش متورم، بعدش هم مرده بود، بازش که کرده بودن زخمهايي تو شيردونش ديده بودن که باعث شده بود محتوياتش بريزه تو محوطه بطني و…، براي دکتر تعريف کردن و دکتر گفت احتمالاً زخم شيردان بوده علت اصليش هم استرسه.
اونروز کلي گاو برا دکتر گذاشته بودن (50 تا!) اکثرشون هم مشکلات رحمي داشتن، دکترو حسابي خسته کردن، امروز هم رفتم، صبح ساعت 8 اونجا بودم، اگه گفتين امروز چند تا گاو برا دکتر گذاشته بودن؟ 60 تا! (البته دکتر بعد از اينجا دو تا گاوداري ديگه هم رفتن!!)
بعد ازون 60 تا مامايي، رفتيم گوساله دوني، يه گوساله ديشب تلف شده بود، نفخ شديد بعلت اسيدوز بود، اما بطور غير طبيعي باد کرده بود. کالبدگشايي کردن و ديديم زير پوستش حسابي باد کرده بود، بقيه جاها رو که بازرسي کردن گفتن علت مرگو ^ ولي براي باد زير پوستش قلم دستشو بريدن تا بفرستن آزمايشگاه براي کشت از نظر شاربون علامتي.
يه ربع به 12 دکتر رفت و من موندم دارو هاي گوساله ها رو تزريق کنيم و بعدشم شير گرفتم (جاتون خالي اگه بدونين چقــــــدر اين شير خوشمزه ست! زمين تا آسمون مزش با اين شيرايي که ميخريم فرق ميکنه!!)
گاوها رو يکي يکي مياوردن تو يه بوکس که بالاسرشون ايستاده بوديم، با يه ميله بلند که سرش دو تا ميخ داشت، به گاوها برق ميدادن تا با اين شوک بيحال ميفتادن روي زمين، و بعد يه زنجير دور يه پاشون مينداختن و دستگاه ميکشيدشون بالا و سلاخ به راحتي يه بار چاقوشو رو گلوشون ميکشيد و تموم.
بعدشم ميرفتن برا پوست کـَني و جدا کردن سر و تخليه محتويات شکم و بازرسي و بعدشم شقه کردن و سردخونه.
ولي از همه وحشتناکتر اون صحنه يي بود که شوک ميدادن، حيووني وقتي ميومد تو اون بوکس با اون حالت ترس و کنجکاوي و نگراني، سرشو ميگرفت بالا با اون چشماي معصومش به ما نگاه ميکرد، نميدونين چه صحنه يي بود، قشنگ از چمشهاشو حرکاتش آدم احساس ميکرد که اين گوساله ست، يه بچه ست (آخه گاوهاي نر پرواري رو 5/1 تا 2 سالگي کشتار ميکنن) بعد تو اون حالت که اونطوري داشت بهمون نگاه ميکرد، وقتي اون ميله رو ميذاشتن رو سرش و شوک ميدادن، يک آن چشماش ميرفت، دستهاش سيخ ميشد، سرش به سمت عقب کشيده ميشد و ميلرزيد، بدجوري ميلرزيد، 7-6 ثانيه نگه ميداشتن و بعد حيوون ميفتاد.
بعضيا سرشون برميگشت به اونطرف و اون ميله رو ميزدن تو چشماش و کمرش و صورتش و ….
تازه قبل اينکه بيان تو اين بوکس حسابي آب ميگرفتن رو تنشون و خيسشون ميکردن تا خوب رسانا بشه و برق به همه جا برسه :((
دخترا که نموندن نگاه کنن، پسرا هم زود رفتن، فقط من و دو تا از پسرامون مونده بوديم و 8-7 تا رو ديديم، ولي سر هر کدومش باز آه و ناله مون در ميومد. آقاي ع. ميگفت: بابا اين ديگه خيلي نامرديـــه… بعضيارو که زياد نگه ميداشت من داد ميزدم: ولش کـــن کشتيــــش!..
خيلي بد بود، خيلي وحشتناک، خيلي ناراحت کننده، خيلي… :((
فعلاً ديگه چيزي نميگم بقيشو بعداً براتون تعريف ميکنم.
نظر و ردپا يادتون نره.
بازم ممنونم اکسير جان (بابت قالب کامنت).
فعلاً..


