Friday, November 25
)به دکتر عکسو که نشون دادم گفتن اين پيچ خوردگي شيردانه) خلاصه، نمونه گرفتن و منم اصرار کردم نصف نمونه ها رو بدن به من تا ببرم دانشگاه، وقتي اين تکه ي شيردان رو جدا ميکردن نميدونين چه بوي ملسي ميداد! آقاي بـ. ميگفت آخه اينم شغله شما انتخاب کردي خانوم دکتر!!! خلاصه، نمونه هاي شش و کبد و کليه رو انداختيم تو فرمالين و نمونه ي شيردان و قلم دست گوساله (براي کشت) هم گذاشتيم لاي يخ. من زنگ زدم به دکتر ببينم گاوداري که عصر قرار بود بره، مياد؟ که گفتن ميرن. منم راه افتادم ازونجا رفتم اون گاوداري که 60km اونورتر ميباشَه! نظرات؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دکتر اونروز منو برد اونجا خودشم به خاطر من اومده بود چون گردنش به شدت درد ميکرد، اما چون به من قول داده بود اومد. يه گوساله عمل فتق ناف شده بود چرک کرده بود، يکي پنوموني داشت، يکي هم نفخ، گاوهاي تازه زا يکيشون دچار سندرم زمينگيري شده بود و حالش خيلي بد بود + يکي ديگه که گاو پيري بود و سزارين شده بود و خيلي بيحال بود، باورتون نميشه، وقتي رفتيم بالاسرش به چشماش نگاه کردم ديدم از چشماش اشک مياد… (دوستاي دامپزشک مطمئن باشن که اون حالت ريزش اشک بعلت انسداد مجراي nasolacrimal رو ميدونم، اين فرق ميکرد.) دکتر گفتن اين حيف ميشه ها! ولي ميگفتن فردا ميفرستيمش کشتارگاه، دکتر ميگفت اين تا فردا نميمونه. اومديم اينطرف تا يه گاوي که ادم بدخيم شده بود رو دکتر ببينه، يهو اين کارگره ديد که همون گاوه سرش افتاده پايين، نفهميد کدوم وري بدو ه! سريع چاقوشو برداشت و در حاليکه تيزش ميکرد دوييد به طرف گاوه، شانس آورد هنوز نمرده بود، سريع گلوشو بريد و خلاص. حيوون انقد بيحال بود که دست و پا هم نزد، اون زمينگيره هم سرشو بريدن و 2تاشونو فرستادن کشتارگاه.
بگذريم، قرار شد دکتر بازم منو با خودش بياره اينجا تا بعداً هم خودم بتونم بيام. چون اينجا خيلي case داره. موقع برگشتني به آقاي دکتر ميگفتم نميدونم چطوري ازتون تشکر کنم… ميگفتن: حرفشم نزن، وظيفمه. بالاخره يه کسايي بودن به ما علم ياد دادن ما هم بايد به شماها ياد بديم، تو هم يادت باشه در آينده بايد به بقيه ياد بدي.( ايشالا که اين حرف هميشه يادم باشه و بتونم در آينده ذکات علممو بدم…)
و اما سه شنبه وسط کلاس تئوري کرم گرد پا شدم که برم گاوداري، آقاي ع. ميگه کجا؟ غيبت ميخوريا! گفتم مهم نيست!!!- آخه قرار بود اونروز سونوگرافي کنن.- ساعت 3 رسيدم، دکتر اومده بود و مشغول شده بودن. يه آقايي براي طرح دکتراي دامپروريش داشت اثر امگا3 ماهي رو روي باروري گاوها بررسي ميکرد، برا اندازه گيري ميزان رشد فوليکولها سونوگرافي لازم داشت که از دکتر خواسته بود براش انجام بده. بيست تا گاو بودن. عجب کار سخت و سنگينيه! گاوا هم که خيلي اذيت ميکنن. بنده خدا دکتر حسابي گردن و کتف و کمرش درد گرفت. ولي جالب بود! من سونوگرافي اسب و گوسفندو ديده بودم ولي گاوو نه. تازه بعد ازون سونوگرافي که کلي طول کشيد، 60 تا گاو هم (مامايي) برا دکتر گذاشته بودن!.. شب شده بود سرد هم بود. من که ساعت 7 رسيدم خونه.
چهارشنبه هم که رفتيم کشتارگاه، ايندفعه فقط يه گاو رو نگاه کرديم چون اين رزيدنته نذاشت هي صدامون ميکرد! در مورد اون شوک دادن گفته بودن که بهترين جا يا بين دو تا چشمه يا بين چشم و گوش. اين گوساله رو ايندفعه قشنگ زد بين چشم و گوش راستش و خيلي سريع و راحت حيوون افتاد. به دوستم گفتم آها اينو خوب اومد خداييش! نه مثل اون قبليا لرزيد و نه دردي کشيد. اما اون موقع که رزيدنت داشت جگر رو بهمون توضيح ميداد، من که همش نگاهم به اونور بود که سلاخه سر ميبريد، ديدم يه گوسالهه رو خوب شوک نداده بودن، وقتي از پا آويزونش کرده بودن کانلاً بهوش بود و با ترس اينور و انورو نگاه ميکرد و صدا ميداد. خيلي ناراخت کننده بود. تا وقتي سلاخ اومد سراغش و صداش براي هميشه قطع شد..
انقد اونروز تو اين جگرا کرم و چرک و ضايعات مختلف ديديم که حالم از هرچي دل و جگر بهم ميخوره!
ANYWAY !
و پنجشبه، صبح ساعت 7:30 گاوداري بودم ولي گفتن آقاي دکتر تماس گرفتن که مريضن و نميتونن بيان. ولي کلي کار اونجا بود!، يه گوساله ديشبش تلف شده بود. رفتم با اين دامپرور اونجا تا گوسالهه رو باز کنن ببينن علتش چي بوده. چون ميگفتم که از صبحش بيحال بوده و بي اشتها بهش دارو و سرم داده بودن ولي يهو شب تلف ميشه. بازش که کردين ديديم که تو محوطه بطني يه مايع زردرنگي بود با بوي خيلي بد و تند، و روده ها بعضي قسمتهاش متورم و پرخون، روي شيردان هم يه قسمت تيره شده بود، اين عکسش:
اونجا هم خيلي گاوداري فوق العاده و با کلاسيه! بگذريم که ديگه چه شد و چه کرديم… ساعت 6:10 رسيدم خونه. 17 کيلو شير گرفتم براي مامانم و عموم اينا! نمونه ها رو هم گذاشتم تو يخچال (تشکر مخصوص از مامان عزيزم!!) تا شنبه ببرم دانشگاه….


